مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

19

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سوار شو بسوى منزل من آمده ، امشب مهمان باش . ملكزاده به او گفت : مرا آگاه كن تو كيستى تا من با تو بيايم . سوار گفت : من پسر ملك جنيانم . تو نيز پسر ملك آدميان هستى . اكنون خوش‌دل باش كه بر من بسى آسانست كه اين رنج از تو بردارم و اين اندوه از تو ببرم . آنگاه ملكزاده ، لشگر خود را در آن مكان گذاشته ، خود با پسر ملك جنيان روان شدند و تا نيمه‌شب برفتند . آنگاه پسر ملك جنيان گفت : ميدانى كه چقدر مسافت بريده‌ايم ؟ ملكزاده گفت : لا و اللّه . نميدانم . پسر ملك جنيان گفت : يك ساله راه طى كرده‌ايم . ملك‌زادهء آدميزاد را عجب آمد و به او گفت : من چگونه بسوى پيوندان و وطن بازخواهم گشت ؟ ملكزادهء پرىزاده گفت : آن نه كار تست . بلكه آن كار منست . كه چون از علت خود خلاص شوى ، ترا بيك چشم زدن بهرجا كه خواهى ، برسانم . كه اين كار بر من آسانست . چون ملكزادهء انسيان ، اين سخن ازو بشنيد ، غايت فرح بر وى روى داد و گمان ميكرد كه خواب همىبيند و ميگفت : سبحان اللّه القدير كه تواناست بر اينكه شقى را سعيد كند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و هشتاد و سوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك‌زاده از اين سخن فرحناك گشته ، هميرفتند تا اينكه على الصباح بسرزمينى خرم كه درختان سبز و مرغان نغمه‌سنج و چشمه‌هاى روان و قصرهاى بلند داشت ، برسيدند . ملكزادهء جنيان از اسب فرود آمد . ملكزادهء انسيان را فرود آورده ، آستين او را بگرفت و بيكى از قصرها درون رفتند . در آنجا ملكى بلندقد و سلطانى باشكوه ديدند . آن روز را در نزد او به خوردن و نوشيدن بسر بردند . چون شب درآمد ، ملك‌زادهء جنيان برخاسته ، با ملكزاده سوار شدند و همهء شب را بشتاب هرچه تمامتر ميراندند تا اينكه على الصباح بزمينى سياه و بىآب و گياه برسيدند كه سنگهاى سياه در آنجا بود و